همانطور که ماهیگیر گفته بود...دریا سر جنگ داشت...آسمان و دریا و تاریکی دست به هم داده بودند تا مرد جوان را در راه آنچه در قلبش بود ناکام بگذارند. هنوز راه درازی درپیش بود که طوفان شروع شد. قایق کوچک همچون برگی بر سطح آب بالا و پایین میرفت. و هر ضربه ای که بر تن چوبیاش میخورد مانند سیلی محکمی بود که بر جسم ذهن مرد جوان فرود میآمد...صدای موسیقی از تن دریا برمیخواست...و با امواج سرکش ناموزونش در هم میامیخت...پشت پیانو مینشست و مینواخت...دریا و آسمان و پدرش غرش میکردند...اجسادی که بر سطح آب پدیدار میشدند آواز غریبی سر میدادند...دستانش را میدید که روی کلاویه ها حرکت میکنند و اشباحی که روی سطح وحشی دریا تشویقش میکنند...پارو شکسته بود؛ افق دریا همچنان ناسازگار و غرق در سیاهی بود...با خودش میگفت نباید قبل از دیدن خورشید بمیرم...نباید بمیرم...خودش را به دست تکه چوب شناور روی آب سپرده بود...یک آن چمدانی روی سطح آب به نظرش آمد...در سرش مادرش چمدانش را میبست و به دریا میانداخت...و بعد ناگهان همه محو میشدند و خودش را در میان طوفان تاریکی میدید که داشت با بی رحمی تمام میبلعیدش...........
برچسب:
نویسنده: کارن امینی
تاريخ: يکشنبه
7 اسفند
1401 ساعت: 13:57